|
نســـــــــــیم آرامش "خدا جبران همه نداشته های من است..."
|
زندگی کن به شیوه خودت ... با قوانین خودت ...
پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 | 15:53 | هستی |
پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 | 15:27 | هستی |
دلگيرم از شما ... از شهرتان اصفهان... از طلوع هاي پر تشويش و از غروب هاي دلگير و گرفته اش.... از نگاه هاي غريب و ساكت مردمي كه هر چقدر هم خوب باشي برايشان مي شوي نا آشنا....!!! از زاينده رودتان كه ديگر حتي زاينده هم نيست... كه حتي بي قرار هم نيست... بيچاره از تابش تشنگي تاول زده....!! به راستي مگر چه كرده ايد كه آسمان اينگونه بارانش را از شهرتان دريغ كرده؟؟؟!!! چه خوش گفت كوروش:در سرزميني كه ابرها مي گذرند بي آنكه ببارند بي شك ظلم بيداد مي كند!!! برويد دعاي باران بخوانيد ... براي سنگيني دلهاتان... براي زنده رود غمگين... و حتي براي من... شايد گناه از قلب كوچك من است... دلگيرم ... دلگيرم... دلگيرم از شما... برويم دعاي باران بخوانيم.... پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 | 23:12 | هستی |
خدایا .. من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 | 0:7 | هستی |
سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390 | 14:26 | هستی |
چقدر خنده داره که يک ساعت خلوت با خدا دير و طاقت فرساست. ولي 90 دقيقه بازي يک تيم فوتبال مثل باد ميگذره! چقدر خنده داره چقدر خنده داره چقدر خنده داره چقدر خنده داره چقدر خنده داره چقدر خنده داره چقدر خنده داره چقدر خنده داره چقدر خنده داره چقدر خنده داره خنده داره؟ سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 | 15:33 | هستی |
یکشنبه بیستم شهریور 1390 | 15:23 | هستی |
سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 | 15:14 | هستی |
خداوندا مرا یارى ده تا قبل از اینکه در مورد راه رفتن کسى قضاوت کنم،قدرى باکفشهاى او راه بروم. تا خدا بنده نواز است به خلقتش چه نیاز ، می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم. آن سوی دلتنگی ها همیشه خداییست که داشتنش جبران همه نداشته هاست. آرزوهایت رو یه جا یادداشت کن! و یکی یکی از خدا بخواه ، خدا یادش نمیره ؛ ولی ....... تو یادت میره! چیزی که امروز داری آرزوی دیروزت بوده. من خدا را دارم کوله بارم بر دوش ، سفری میباید ، سفری تا ته تنهایی محض ، هرکجا لرزیدی ، از سفر ترسیدی ، فقط آهسته بگو : من خدا را دارم. و کسی می گوید سر خود بالا کن ، به بلندا بنگر. به بلندای عظیم به افق های پر از نور امید و خودت خواهی دید و خودت خواهی یافت خانه ی دوست کجاست... خانه دوست در آن عرش خداست ، خانه ی دوست در آن قلب پر از نور خداست و فقط دوست ، خداست. همیشه فکر می کنیم چون گرفتاریم به خدا نمیرسیم ولی در حقیقت چون به خدا نمیرسیم گرفتاریم. گاهی وقتا از نردبان بالا می ری تا دستان خدارو بگیری! غافل از اینکه خدا پایین ایستاده و نردبان رو محکم گرفته که تو نیوفتی.
دوشنبه چهاردهم شهریور 1390 | 14:58 | هستی |
مادر من فقط یك چشم داشت .... او همیشه مایه خجالت من بود. برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت. یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره . خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟ به روی خودم نیاوردم ، فقط بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم . روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره. فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو .. روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو خوشحال كنی چرا تنهام نمیذاری؟ او هیچ جوابی نداد.... حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم ، چون خیلی عصبانی بودم . احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت. دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با او نداشته باشم . سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم. اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی... از زندگی ، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من. او سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو. وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به او خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا ، اونم بی خبر. سرش داد زدم ": چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!" او به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد . یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شركت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه. ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم . بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی كنجكاوی . همسایه ها گفتن كه مادرت مرده. ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم. اونا یك نامه به من دادند كه مادرم ازشون خواسته بود كه به من بدن. ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت توی سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا . ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم . وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم. آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی . به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم . بنابراین چشم خودم رو دادم به تو..... برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه. با همه عشق و علاقه من به تو.
دوشنبه چهاردهم شهریور 1390 | 14:37 | هستی |
|
|
| طراحی قالب : شب گذر | Weblog Themes By : Shab Gozar |